تنها کسی که میتوانم در خیالم او را محرم بدانم و با او درد دل کنم پسرم است. پسری که ندارم. ولی میدانم که اگر باشد و اگر بزرگ شود و اگر زنده بمانم و اگر بر خلاف اغلب مادر پسرها بتوانیم واقعا به هم نزدیک شویم روزی داستانم را برایش بازگو خواهم کرد بی آ
آنبار که دیدمت، در آن سرمای زمستانی، وسط کثیفترین و شلوغترین خیابانهای تهران که حتی سوز دی ماه هم از شدت حرارتش کم نمیکرد، فرشتهای بودی یا حتی ستارهای. زیبا. درخشان. و خواستنی. تا چهقدر بعدش راه به راه بهات میگفتیم که دختر قشنگی هستی. خیلی
اولش خشم بود. همهی وجودش را خشم گرفته بود. همین خشم بود
که باعث شد برود. برود و همه چیز را پشت سر بگذارد و نشانهها را ندید بگیرد. رفت.
و «غضبناک هم رفت». رفتنی که دیگر بازگشتی در پی نداشت. در ورطهی نیستی افتاد. د
NILOBLOG.COM
لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای
دسترسی به این مطلب را وارد کنید
» نمایش این
صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای
اولین بار که ایدهی سطرانه به ذهنم رسید نوشتن برایم صرفا یک وسیله بود، دنبال راهی بودم برای دیده شدن. برای جا باز کردن در عالم بیانتهای مجازآباد. و البته، برای دوست پیدا کردن.
تقریبا به همهی اهدافم رسیدم. بی کم و کاست. حتی زیادی هم رسیدم! آنقدر که